بهتر است این متن را پس از تماشای سریال بخوانید.
مینیسریال ریپلی اقتباسی است از رمان ”آقای ریپلی با استعداد“ نوشتهی پاتریشیا هایاسمیت (این اثر را فرزانه طاهری با عنوان ”معمای آقای ریپلی” به فارسی ترجمه کردهاست). خانم هایاسمیت برای طرفداران ادبیات پلیسی جنایی (Noir Fiction) شخصیت شناختهشده و محبوبی است. جنایینویسی که زندگی بوکوفسکیوار و سلوک شخصیتیاش خود داستان جذابی است که بماند. تاکید بر اقتباسی بودن سریال دلایلی دارد که جلوتر به آن میرسم، فعلاً راضی باشید که از این رمان دو اقتباس سینمایی دیگر هم ساخته شده، اولی فیلم Purple Noon (رنه کلمان، ۱۹۶۰) که در ایران با نام ”زیر آفتاب سوزان“ شناخته میشود با بازی خدابیامرز آلن دلون که به نوعی با همین فیلم به شهرت جهانی رسید و دیگری The Talented Mr. Ripley (آنتونی مینگلا، ۱۹۹۹).

چاپ اول رمان آقای ریپلی با استعداد، ۱۹۵۵
هر آنچه پیرامون کاراواجو و ارجاعات مربوط به آن در کل سریال میبینید در اصلِ رمان نیست و افزونهی به جا و هنرمندانهی سازنده سریال است. کاراواجو نقاش ماجراجوی ایتالیایی (۱۶۱۰ -۱۵۷۳) جدا از سبک بدیع و سنتشکن آثارش، سر پر شور و زندگی پر ماجرایی داشته. پیوند چنان شخصیت و سرنوشتی با احوال جناب ریپلی در همان جغرافیا به فاصلهی چند قرن، شاهبیت این اقتباس است. یک قتل، مجرمی فراری، واقعگرایی انسانی و پدیدار شدن در مرز سایه و روشن (شاخصهی اصلی آثار ماندگار کاراواجو در تصویرگریِ اولیا و اشقیا برخلاف پیشینیانش)، یک نبوغِ ناخوشایند و البته رم و ناپل و سیسیل و … مشترکاتی است که این دو شخصیت را در بستر این اقتباس به هم میرساند. سکانس مواجهه تام ریپلی با کارآگاه پلیس در ونیز، نمایشگر ایدهای است که تام از تماشا و مطالعهی آثار کاراواجو (و احتمالاً همذات پنداری خودش با هنرمندِ نقاش) گرفته است: ”سایهها مهم هستند!“





در پایان اگر شما هم مانند من، پس از تماشای سریال، حسرت گشت و گذار در ایتالیای دهه ۱۹۶۰ را خوردید، سلامٌ علیکم!
