از تحلیلگرانِ چپ و راستِ رسانههای داخلی و خارجی تا سایتهای خبری معتبر و نامعتبر و حتی مقالهنویسان نیویورک تایمز، و البته رانندههای تاکسی و هموطنان مهاجرِ در غربت، همگی در حال تحلیلِ وضعیت و سرنوشت احتمالی ایران هستند. طبیعتاً هرکدام از منظر خودشان، که تاحد زیادی بازنمودِ منافع یا رویاهای آنها است. نقطهی مشترکی در بیشتر این تحلیلها وجود دارد. ایران در ذهن و تحلیل همگی بسیار «ساده شده» است. مفهوم «ایران» را به آسانی به کار میگیرند. برای گروهی ایران معادل جمهوری اسلامی و در واقع حاکمیت فعلی است، برای بعضی مترادف با مردم ایران است که میشود اکثریت ناراضی و برای بعضی دیگر ”ملت همیشه در صحنه“ که میشود پایگاهِ مردمی وفاداران نظام اسلامی. هستند کسانی که ایران را کاملا جغرافیایی و ژئوپولیتیک می فهمند و امکانات و محدودیتهای زیست در این جغرافیا و خاورمیانه را منظور میکنند. ایرانِ فرهنگی و تاریخی هم مقصود گروهی دیگر است که غالباً نگاهی بلند مدت و برداشتی صبورانهتر از وقایعِ معاصر دارند.
تا اینجای کار چیزِ بدی نیست. ”ایران“ و ”ایرانی بودن“ حتی اگر پدیده پیچیدهای هم نباشد ـ که هست ـ وجودِ نظرگاههای متفاوت در تحلیل آن، حتماً رویه مفیدی است. مشکل اینجا است که تمام این گروهها فقط با عینک خودشان میتوانند ببینند. نیمشماره بالاتر یا پایینتر برایشان تاری دید و سرگیجه میآورد. تصور کنید دو نفر در مقابل یک منظره نشستهاید، یکی دوربین و دیگری نزدیک بین. توصیف شما از آن منظره بر اساس آنچه توانِ دیدنِ آن را دارید ساخته میشود. حقیقت برای شما آن چیزی است که میتوانید ببینید نه همهی آن چیزی که در واقع وجود دارد. پیشینه خانوادگی و جایی که بزرگ شدهاید، حرفه و تحصیلات شما، مطالعات و علاقمندیهایتان، کیفیت ذهنی و طرز فکرتان، اتفاقات و احتمالات و آدمهایی که در مسیر شما قرار میگیرند و البته منافع مادی و معنویتان، همگی تاثیری مستقیم دارد بر عینکی که برای تحلیلِ وضعیت ایران بر چشم دارید. این نگاهِ سادهانگارانه، منشأ جدلهای بی پایانی است که معمولاً منجر به خشونت کلامی، انگهای سیاسی، فرسودگی گفتمانی، خوشخیالی و رویاپردازی و در نهایت نا امیدی و یاس جمعی میشود.
ایران موضوع بسیار پیچیدهای است. وقتی به دلیل مشکلاتِ انباشه، تبدیل به مسالهی پیچیدهای هم میشود، دیگر هیچ عینک و نظرگاهی به تنهایی از پسِ فهمِ پیچیدگی این مساله و پیدا کردن راه حل درست برای آن بر نمیآید. در سادهترین شکلِ ممکن، فهم درست از ایرانِ فعلی، وابسته به درکِ درست از پیچیدگیِ سه راس مثلثی است که ایرانِ امروز را می توان در مرکز آن نشاند:
۱. مردم
وقتی از مردم ایران صحبت میکنیم، دقیقاً از چه صحبت میکنیم؟! فصل مشترک تمام گروهها، رسانهها، تحلیلگران و کنشگران، صحبت از «مردم» است. اکثراً خود و طریقِ خود را نمایندهی خواستههای مردم ایران و یا اکثریتِ مردمِ ایران میدانند. این طیف از تندروترینِ محافظهکاران در بدنه حاکمیت تا رادیکالترین نیروهای اپوزیسیون در خارج از کشور را شامل میشود. اینها همگی خود را نماینده و دغدغهمندِ مردم ایران میدانند. بر همین اساس هم به یک تقسیمبندیِ ساده رسیدهاند: ما (که طبیعتاً اکثریت مردم ایران هستیم) و آنها (هر که از ما نیست و احتمالا در اقلیت است).
اگر مردم ایران را به صورت کمی تعریف کنیم میشود:
تمامی آنهایی که تابعیتِ ایرانی دارند و یا پدر و مادرشان ایرانی هستند، در داخل و خارج از جغرافیای ایران.
با این تعریف، ببینید دربارهی چه طیف گستردهای از آدمها صحبت میکنیم. ایرانیها را میشود از پیچیدهترین مردمانِ قرن بیست و یکم دانست. اینجا صحبت از خوب و بد یا نقاط ضعف و قوت نیست. مقصود میزانِ پیچیدگی و تنوعِ زیستی است. میدانیم که در این طیف، از باورمندترین انسانهای مذهبی تا خداناباوران و دینگریزان، نه در یک سرزمین که حتی در یک خانواده در کنار هم زندگی میکنند. تقابل و کشمکشِ سنت و مدرنیته نه در بین طبقات و گروههای اجتماعی بلکه در درونِ شخصیتِ واحدِ یک ایرانی به وضوح قابل ردیابی است. انبوهِ قشرِ تحصیلکرده و دانشگاه رفته در شهرها را میبینیم اما چند صدکیلومتر از پایتخت دور بشوید تا کودکان وامانده از تحصیلاتِ ابتدایی به دلایل اقتصادی و فرهنگی را هم مشاهده کنید. اضافه کنید تنوع قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی را، انبوه مهاجران دور از وطن و خانوادههایشان را، پیچیدگیهای شخصیتی و تعارضات رفتاری در فضای عمومی را، تفاوت انعکاس سبک زندگی در رسانههای رسمی با شبکههای اجتماعی را. انبوه جمعیتِ حاصل از مشوقهای ازدیادِ موالید در دهههای گذشته که جوانی نکرده به میانسالی رسیدند و همچنان به دنبال ثباتِ مختصرِ یک زندگی معمولی هستند. نسلی که صبحها در مدرسه مرگ بر آمریکا فریاد زدهاند و شبها رویای گرین کارت دیدهاند. ایدئولوژیک بزرگ شدهاند اما در جهان واقعیات زندگی میکنند. همشهریان و همسایگان و همکاران و همکلاسیهایی که همدیگر را در قالب مزدور و جیرهخوار یا وطن فروش و فریب خورده، اینوری و آنوری دستهبندی کردهاند.
انقلاب، جنگ، تحریم، تورم، تبعیض، سرخوردگی سیاسی، هزینههای زیاد و دستاوردهای ناچیز و … فهرست این پیچیدگیها را میشود تا ساعتها ادامه داد. باید مجدد تاکید کرد در اینجا صحبت از خوب و بد یا درست و نادرست نیست. موضوع مواجهه با واقعیتِ پیچیدگیِ مفهومی است به نام «مردم ایران»، تا وقتی از این مردم صحبت میکنیم، دقیقا بدانیم با چه تنوع و پیچیدگیهایی مواجه هستیم. بدون شناخت این پیچیدگیها هر تحلیلی از مردم ایران و خواستههایشان، همان سادهانگاری و سطحینگری است که معمولا در بزنگاههای تاریخی موجب غافلگیری و حتی یاس ما میشود.
۲. حاکمیت
جمهوری اسلامی یک حاکمیتِ منحصر به فرد است. تحلیلهایی که این نظام را با نمونههای تاریخیِ خارجی و داخلی مقایسه میکنند تا از طریقِ آن به فهمی برسند از چگونگی کارکرد، مسیرِ پیشِ رو و آینده احتمالی، در یک اشتباه شناختی گرفتار میشوند. ساختارِ جمهوری اسلامی ترکیبی چند وجهی (و بعضاً متناقض) از شیوههای مرسوم و نامرسومِ تقسیم قدرت و روشِ حکمرانی است. از کهنترین سنتهای شرقی و دینی تا ساز و کارهای مدرن غربی در آن گنجانده شده است. چنین ترکیبی به خودی خود انباشتی از پیچیدگیهاست، حالا اضافهکنید نقش و نفوذِ روحانیون، نظامیان، تکنوکراتهای تحصیلکرده اما متعهد، تئوریسینهای فیلسوفمآب، مداحان سابق و اینفلونسرهای فعلی و بازاریان سنتی و بیزینسمنهای جدید را، کاسبانِ تحریم قدیم و تراستیهای جدید را و … . هر کدام از این دستههای صاحب نفوذ هم خود چندین جناح و گرایشِ متفاوت دارند. اما اینها هم همهی پیچیدگی این نظام سیاسی نیست. حاکمیتِ سیاسیِ جمهوری اسلامی امتداد قابل توجهی در درون جامعه دارد. در واقع نظامِ سیاسی محدود به سیاستورزان و نمایندگان و مسئولین حاکمیتی و نظامی نیست. آن کارمند بانک، مغازهدار کنار خیابان یا تعمیرکار آبگرمن که در مسجد محل رفت و آمدی دارند و عضو فعال یا منفعل بسیج هستند و یا حتی فقط به دلایل شخصی یک دلبستگی به کلیت این نظام دارند هم امتدادی از حاکمیت جمهوری اسلامی هستند. باید مجدداً تاکید کنیم، اینجا موضوع قضاوت درست و غلط، حق و نا حق یا خوب و بد مطرح نیست. نکته فهم و پذیرش واقعیتِ این پیچیدگی است. بدون شناختِ این پیچیدگی و با سادهسازی چنین حاکمیتِ منحصر به فرد و بدون نمونه مشابه تاریخی، به تحلیل قابل اتکایی نخواهید رسید.
۳. جغرافیا (ژئوپولیتیک)
ژئوپولیتیک همانطور که از اسمش پیداست فصل مشترک جغرافیا و سیاست است . درباره تأثیر موقعیت جغرافیایی یک کشور بر سیاست، قدرت و روابط آن با دیگر کشورها. ایران یکی از مهمترین کشورهای جهان از نظر ژئوپولیتیک است. این تعریف و خود برتربینی نیست! حتی میشود گفت مهم بودن به لحاظ ژئوپولیتیکی الزاماً مزیت یا نقطه قوت نیست و چه بسا تبدیل به نقطه ضعف یک دولت-ملت شود. سادهترین توضیح، همان جملهی کلیشهای است؛ ایران در چهارراه جهانی قرار دارد. موقعیتی ممتاز در خاورمیانه، دسترسی مستقیم به آبهای آزاد، نشسته بر گلوگاه انرژی جهان (تنگه هرمز)، هم مرز با سه کانون قدیمی منازاعت پیچیده (خاورمیانه، شبه قاره و قفقاز)، همسایه ناتو و هممرز طالبان، با ذخایر نفت و گاز فراوان، تنوع قومی، زبانی، فرهنگی و اقلیمی در داخل مرزهای سرزمینی، مرزنشینانی با اشتراکات قومی-زبانی با آنسوی مرزها، تنها کشورِ با اکثریت شیعه در محاصره کشورهای سنی مذهب، تاثیر فرهنگی چندهزارساله بر سرزمینهای مجاور و … فقط با فهرستِ تهدیدها و فرصتهای با خاستگاه ژئوپولیتک در ایران، میشود چندین صفحه کاغذ سیاه کرد. وقتی صحبت از کشور ایران میکنیم، یکی از پیچیدهترین ژئوپولیتیکهای تاریخِ جهان موضوع بحث است. چنین جغرافیایی نه میتواند در صحنهی جهانی بیطرف باشد نه دیگران نسبت به آن بیتقاوت باشند. باید توجه داشت که هر حاکمیتی بیاید و برود، این جغرافیای پیچیده و فرصتها و تهدیدهایش همیشه به جای خود باقی است.
خلاصه و نتیجهگیری
جدا از اینکه چه گرایش فکری یا سلیقهی سیاسی داشته باشید، باید با پیچیدگی موضوعِ «ایران» کنار بیایید. بین حقیقت و واقعیت تمایز جدی قائل شوید. اولی معمولاً آن چیزی است که ما دوست داریم اتفاق بیفتد و احتمالا درست است! دومی آن چیزی است که در زمان حال و روی زمین وجود دارد. برای تحلیل یک مساله، پیشنهاد راه حل یا پیشبینی آینده، شما با واقعیتها سر و کار دارید.
برای دستگرمی یکی از دهها بحرانی که ایران درگیر آن است را در نظر بگیرد و به آن از منظر همین سه سطحِ پیچیدگی نگاه کنید. اگر چند باری این نرمش ذهنی را تمرین کنید دیگر به راحتی در دام تحلیلگرانِ رویا فروش و سیاستورزانِ منفعت طلب و سادهلوحانِ فریب خورده نخواهید افتاد. البته که قرار نیست همهی ما تحلیلگر سیاسی و پژوهشگر اجتماعی باشیم. چند سالی فرصتِ محدودی داریم و میخواهیم مثل آدم یک زندگی معمولی بکنیم. اما به عنوان یک ایرانی، برای یک زندگیِ معمولی در این مقطعِ تاریخی، نیازمندِ حداقلِ مهارتهای لازم برای محافظت از باقی ماندهی روح و روان و سلامت ذهنمان هستیم.
ایرانی بودن در نیمه اول قرن بیست و یکم پیچیدگیهای زیادی دارد. این پیچیدگیها را بشناسیم، بپذیریم و با آن کنار بیاییم.

